در قرن سوز و گداز
زندگی از یاد رفت
مهربانی را چه شد؟
خاطرات خوب کودکی هایم چه شد؟
گشتن در باغ و دور هم بودن و لبخند و وفا
روزها در پی روزها می آمد و دلخوشی بود و صفا
در کودکی هایم زندگی زیبا بود
پنداری که یک رویا بود
خبری از آتش و جنگ و دعوا نبود
آتش فقط در چهارشنبه سوری ها بود
خبر از دزد و فقیر و ایتام نبود
تکه نانی بود و سفره ای و همه روزی خور آن
چاره ی آن طفلک معصوم چیست؟
آن که نانی ندارد بخورد
آن که کوچ مادر دیده و بی وفایی پدر
آن که از بار شکننده ی فقر تن به ذلت داده
آن که ....
دیگر بس و کافی ست چه گویم دیگر؟
این بد نیست که ما به فکر خودمان باشیم
تکه نانی زیادی داریم قسمت ایتام نکنیم؟
شعر من رسالت و فریاد من است
آن هنگام که می بینم درد هست
از می و مستی و یار و خوشی چه توانم گفت؟
درد را باید فریاد زد
مهربانی را به خاطر آورد
لحظه ای خود را فراموش کرد و چاره ای جویا شد