وبلاگ خصوصی یک شاعر و نویسنده آماتور
وبلاگ خصوصی یک شاعر و نویسنده آماتور

 

در قرن سوز و گداز

زندگی از یاد رفت

مهربانی را چه شد؟

خاطرات خوب کودکی هایم چه شد؟

گشتن در باغ و دور هم بودن و لبخند و وفا

روزها در پی روزها می آمد و دلخوشی بود و صفا

در کودکی هایم زندگی زیبا بود

پنداری که یک رویا بود

خبری از آتش و جنگ و دعوا نبود

آتش فقط در چهارشنبه سوری ها بود

خبر از دزد و فقیر و ایتام نبود

تکه نانی بود و سفره ای و همه روزی خور آن

چاره ی آن طفلک معصوم چیست؟

آن که نانی ندارد بخورد

آن که کوچ مادر دیده و بی وفایی پدر

آن که از بار شکننده ی فقر تن به ذلت داده

آن که ....

دیگر بس و کافی ست چه گویم دیگر؟

این بد نیست که ما به فکر خودمان باشیم

تکه نانی زیادی داریم قسمت ایتام نکنیم؟

شعر من رسالت و فریاد من است

آن هنگام که می بینم درد هست

از می و مستی و یار و خوشی چه توانم گفت؟

درد را باید فریاد زد

مهربانی را به خاطر آورد

لحظه ای خود را فراموش کرد و چاره ای جویا شد

 سه شنبه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت 4:02 PM         نظرات 2


سخني با خوانندگان وبلاگ

 

دوستان عزیز به خاطر اینکه من امسال کنکور دارم احتمالا تا تابستان سال آینده دیگر مطلب تازه ای نگذارم ولی مطمئن باشید تابستان سال آینده با دست پر خواهم آمد. هر نظری راجع به وبلاگ و هر سوالی که دارید در قسمت نظرات وبلاگ بنویسید. من تا اول مهر حتما به وبلاگ سر زده و نظرات شما را جویا خواهم شد.

 یکشنبه، 24 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:14 PM         نظرات 3


اي معلم

 

تقدیم به تمام معلم ها و استادان عزیزم

 

ای معلم که هر چه دارم از توست

اندک علمم، این گهرمایه رفتارم

همه ی افکارم

همه از خوبی توست

تو فقط گچ خوردی

ما فقط فکر خودمان بودیم

تو فقط فریاد زدی، داد زدی

اما افسوس ما فقط فکر خودمان بودیم

کاش برای محبتت پاداشی بود

پاداش تو بهشت است، بهشت

نه، بهشت برای آن همه خوبی زیادی کم نیست؟

من نمی دانم چگونه می شود جبران کرد

آن همه ضرر زیانی که تو اینجا دیدی؟

تو بزرگی، بزرگتر از آنچه که ما می پنداریم

تو عزیزی، عزیزتر از آنچه که تو را می داریم

از میان واژه ها،

با کدامین می شود آن همه

محبت را جبران کرد؟

من نمی دانم چگونه می شود

از تو تشکرها کرد؟

عظمت واژه ها،

در برابر عظمت تو

قطره ای در دریاست

وجود مقدس تو، خاطر عزیزت را

هر لحظه ما همه می خواهیم

کاش نیاید آن روزی که ما تو را

ناراحت پنداریم

 

 یکشنبه، 24 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:07 PM         (نظر بدهید.)


موجود غریبی ست بشر

 

موجود غریبی ست بشر

پی آسایش خویش است هر دم

انگار که دیگر کس، برایش کس نیست

تشویش فقیری برایش درد نیست

عالم اگر پر خون شود

برایش مسئله ای اصلا نیست

همه عالم به کنار،

او پی خواسته ی خود در راه

این بشر خواسته اش بیهوده ست

من تعجب می کنم

دل دیگری، دل نیست؟

خاطرش مهم نیست؟

ما پی چه آمدیم به این جهان برهوت؟

آمدیم یک روزی در کنار هم خوش باشیم

غصه ها را قسمت بکنیم، دردها را فریاد زنیم

شادی را سبد سبد هدیه دهیم

مهربانی را نثار هم کنیم

فکر خود بودن بد نیست

حق دیگر خوردن ظلم است

ما به چه قیمتی خواستار چیزی هستیم؟

شکستن یک دل؟

تن به ذلت دادن؟

یا در بیهودگی ول گشتن؟

کاش می شد با کلامی

کدورت ها را برداشت

کاش می شد با لبخند

به زندگی ها معنا داد

ما از چه دشمن خونخوار همیم؟

همه ی ما از یک گوشت و تنیم

بیایید یک لحظه به فکر هم باشیم

خود را جای دیگری بگذاریم

این رفتار ما درست است، درست؟

 

 یکشنبه، 24 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:05 PM         (نظر بدهید.)


شب سكوت ملكوت

در شب سکوت ملکوت

من به دنبال توام

می سرایم از شوق

می سرایم از درد

کاش می دانستی من

مشتاق دیدار توام

ای گل میخک من

نام تو را

فریاد خواهم زد امشب

یاد خواهم کرد از آن روزی که

دست تو در دستم

در کوچه باغ خاطره ها بودیم ما

لیک با من تو بگو تو کجایی؟

تو کجا؟

مهربانم، یارم آن شب تلخ وداع

یادت هست؟

گونه ام پر از اشک

چشمانت پر غصه، پر درد

دست در دست تو بودم آن شب

سوز سرما بود و نفس گرم تو بود

که مرا نوازش می داد

یاد تو هست آن شب درد آلود

آن شب سکوت ملکوت

لیک یادت نیست، می دانم من

با کسی دیگر تو

می سرایی از عشق

من اما می سرایم از تو

عاشق مست توام

سرگشته، من به دنبال توام

می دانم که تمناهایم

یادت نیست

آن همه راز و نیازم با خدا

هیچ جوابی را در بر نیست

تو برو و برای خود فردا ها بساز

خواهم ماند من

من به یادت پرپر خواهم شد

تو برو و یادی از من بیچاره مکن

تو برو و عشقت را

با دیگری قسمت کن

منتظرت خواهم ماند من

 یکشنبه، 24 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:03 PM         (نظر بدهید.)


رگبار سياوش

این شعر رو برای سیاوش قمیشی و طرفدارانش گفتم امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

صدای ضبط می آید

سیاوش باز می خواند

سیاوش آن یگانه، آن ستاره

باز می خواند

صدایش ای بسی زیباست

نوایش هم نوای ماست

سخن ها و ترانه اش

همی در فکر فرداهاست

برفتند آن روزهای بی خاطره

رگبار سخن آمد

سیاوش باز هم با طرح نو، با فکر نو آمد

بگفتا باید این زنجیر اسارت را شکستن

از زندان تن یکدم آسوده گشتن

بباید پاک بودن راست بودن

سخن ها گفتن و رو راست بودن

نقاب بردگی را پاره کردن

غم دیگری را چاره کردن

بگفت از آن خدای دوردستها

بگفتا از بدی پر گشته دنیا

بگفت از آن گل زیبا و پاکش

که تنها می نوازد از برایش

همی می گفت از غربتش او

که می باشد در یادش وطن او

خدایا غربتش را دور گردان

دلش را دم به دم پر نور گردان

همه عز و جلالت را به او بخش

در این دنیا سعادت را به او بخش

به امیدی که این شعرم بخواند

که اسمم نیز در یادش بماند

 یکشنبه، 24 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت 11:59 AM         نظرات 1


اسطوره چه کسی است؟

سلام. از همون قدیم ندیما (از همون زمونی که دهنم بوی شیر می داد) مردم به بعضی ها می گفتند اسطوره . تا اون جایی که من فهمیدم اسطوره به کسی می گن که فوق العاده باشه. قهرمان باشه. تک باشه. خلاصه به قول امروزی ها بترکونه. ما که نفهمیدیم چرا جوون های مردم از این اصطلاح ها استفاده می کنند؟ وقتی این واژه ی ترکوندن رو می شنوم، یاد بادکنک می افتم. بگذریم. در این نوشته قرار هست که ببینیم قشرهای مختلف به چه کسانی اسطوره می گن.

از نظر زن ها: زنی که بتونه بیش ترین مرد (شوهر) رو تو کفن کنه و با دست های خودش خاکش کنه و به اون دنیا بفرسته.

از نظر مردها: مردی که بتونه به اندازه ی قانونی که اجازه داره (چهارتا) زن بگیره. تازه بعد از این چهارتا کلی زن هم طلاق داده باشه.

از نظر شعرا: شاعری که بتونه در یک ماه به اندازه ی تمام بیت های شاهنامه و مثنوی (بیت های شاهنامه+ بیت های مثنوی) شعر بگه. تازه آهنگ همه ی شعرهاشم دیش دان دارام دام باشه.

از نظر فیزیکدانان: درn ساعت  تا مسا له ی فیزیک با سرعت نور حل کنه و یک اپسیلن هم خسته نشه.

از نظر ریاضیدانان: تابع حل مسایل ریاضی طرف همواره و در تمام بازه ها اکیدا صعودی باشه و حد مغز اون به  میل کنه.

از نظر شیمیدانان: مغز طرف قابلیت انحلال پذیری بالایی برای حل مسایل شیمیایی داشته باشه و محلول ها و مواد شیمیایی جدید را در یک چشم به هم زدن و تنها با استفاده از قدرت چشایی شناسایی کنه.

از نظر کارشناسان کامپیوتر: کسی که در یک ثانیه بتونه کل کامپیوترهای متصل به اینترنت رو هک کنه.

از نظر زبان شناسان: کسی که علاوه بر مسلط بودن به تمام زبان های دنیا، زبان آدم فضایی ها رو هم بفهمه و با آنها به شیوه ی کاملا دوستانه تکلم کنه.

از نظر دانش آموزان: کسی که در یک ماه 10 تا کتاب تست 1000 صفحه ای حل کنه و علاوه بر تست زدن بتونه تمام کتاب های درسی اش رو هم از اول تا آخر بخونه.

 چهارشنبه، 5 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت 2:06 PM         نظرات 2


تورم

سال ها پیش آن زمانی که بنی آدم تصمیم گرفتند که گوسفند هایشان را به هم دیگر بفروشند، نشستند فکر کردند و پول را بوجود آوردند. اندکی بعد پول با هوش بشریت ازدواج کرد و بچه شان اقتصاد متولد شد. اقتصاد از همان دوران کودکی دوست صمیمی سیاست بود و بی رحمی را از او آموخت. از آنجایی هم که این دو دوست، عاشق یکدیگر بودند، اندکی بعد با هم ازدواج کردند و فرزندشان تورم زاده شد. تورم خیلی حریص بود. تمام فکرش پیشرفت و بالا رفتن از پله های ترقی بود. شب و روز همه اش نقشه می کشید و در پی فرصتی کوچک بود تا همچنان خود را بالا بکشد. هر چه قدر هم پدرش اقتصاد نصیحتش می کرد که ای پسر اینقدر حریص نباش خدا خودش بزرگ است از راه درست هم می شود پیشرفت کرد ولی او گوشش شنوا نبود که نبود. می خواست از راه های ساده پیشرفت کند. اهل تقلب بود و حاضر بود رقبا و رفقا را از سر راهش به هر ترتیبی که شده حتی ناجوانمردانه کنار بزند و فقط خودش یکه تاز باشد. آخر او فرزند سیاست بود. در راه پیشرفت یک رقیب سر سخت به نام عدالت داشت. عدالت خیلی باهوش و مهربان بود. همه دوستش داشتند. هر جا می رفت برایش کف می زدند و هورا می کشیدند. وقتی تورم محبوبیت عدالت را دید یک حس جدیدی به نام حسادت در وجودش شعله ور شد. حالا حسودی نکن پس کی بکن؟

نقشه های تورم برای سرکوبی عدالت فقط با شکست روبرو می شد و او روز به روز عصبانی تر و ترسناک تر می شد. حتی کم مانده بود که کارش به تیمارستان هم بکشد. در این هنگام بود که پدر و مادرش اقتصاد و سیاست نشستند فکر کردند و تصمیم گرفتند که برایش زن بگیرند. خانم سیاست بعد از هزار مصیبت فقط یک دختر پیدا کرد که حاضر بود با پسرش ازدواج کند و او هم کسی نبود جز بدبختی. تورم با اینکه ازدواج را مانعی برای پیشرفتش می دید ولی برای اینکه اق والدین نشود، به حرف آنها  گوش داد و تن به ذلت ازدواج داد.

 اندکی بعد از ازدواج این دو زوج خوشبخت، خداوند پسری ناز و خوشگل و تپل به نام فقر به آنها بخشید. ماشاالله این پسر تمام خصایص خوب خاندانش را با خود به همراه داشت. هم باهوش بود، هم بی رحم بود و هم حریص. تورم با تولد فرزندش تصمیم گرفت که خلاف را کنار بگذارد و از راه حلال کسب روزی کند ولی همیشه میلی درونی او را به سوی خلاف می کشید. با بزرگ شدن فرزندش مخارج زندگی تورم هم زیاد شد. آخر او چه طور می توانست شهریه ی دانشگاه آزاد پسرش را آن هم با آن حقوق کارمندی اش بدهد؟ سرانجام تصمیم گرفت که در سرکار همان روال قبل از ازدواجش را از پیش گیرد و این موضوع را با فقر مطرح کرد و فقر هم به او اطمینان داد که از هیچ کمکی برای پیشرفت پدرش دریغ نمی کند.  در سرکار تنها کسی که مانع از پیشرفت او می شد عدالت بود. تورم دید که چاره ای ندارد جز از بین بردن عدالت. بنابراین نقشه ی قتل عدالت را کشید و با هم دستی پسرش عدالت را کشت. بعد از مرگ عدالت سراسر عالم سیاه پوش شد و عالم خون گریه کرد. تنها کسانی که از مردن عدالت خوشحال بودند، تورم و فقر بودند. تورم بعد از کشتن عدالت پله های پیشرفت را تند و تند طی کرد و به بالا ترین درجه ی آن یعنی ریاست رسید. تورم در مقام ریاست خود خوب عمل نکرد و همه را از خود رنجاند تا در دنیا هر کسی که نامش را می شنود با تنفر از او یاد کند. به امید آنکه روزی برسد که پسران عدالت بتوانند انتقام پدرشان را از او بگیرند و او را از بین ببرند.

 چهارشنبه، 15 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 12:18 AM         نظرات 1


می توان

می توان با عشق دنیاها ساخت

می توان در پس نگاه مادر رویا ها یافت

می توان خوبی را با تمام دل و جان زمزمه کرد

می توان در آغوش پدر آرامش را یافت

می توان فردا را با دستان توانای دعا

به دور از تکرارها

یا بهتر به دور از غوغا ها در رویاها تجربه کرد

می توان لبخند را  بر دل یک ادم بیمار نهاد

می توان دسته گل شادی را به تمام کودکان دنیا

با یک سبد مهر و وفا هدیه نهاد

می توان دنیایی ساخت  پر از خوبی ها

به دور از کشت و کشتار و مرگ همه آدم ها

می توان با بخشش و ایثار نامی از فقر باقی نگذاشت

می توان در دل دنیا تخم محبت را کاشت

اما دریغا افسوس

درخت انسان دوستی در دل ما خشکیده

ما به هم خیانت می کنیم

رنگ و ریا را پیشه ی خود می کنیم

</